paco alone

سفر می کنم همچون چلچه ای تنها در زیر باران

Monday، October 19، 2009

عبور

بگذر از عبور فاصله ها و دمی بیارام در میان هیاهوهای صدای گنجشگ ها و لق لق زدن لک لک ها .به پیام قاصدک ها گوش کن و منتظر فرود آنها باش ، خبر از مرگ می آورند و شومی .از هذیان باغچه های بی گل و رازقی هایی که پر پر شدند .از بی حضوری تو در میان حضور این همه غریبه .از مظلوم نمایی گرگها و کرکسان و ناکسان و بی کسان .از غربت تو وتنهایی من . از خواب ابدی اسطوره هابر طاقچه های گلی .از جاری شدن اشک بر گونه های تو در میان دود سیگار من .از زانوهای گره کرده تو که اوج معصومیت کودکانه بود ، وقتی که بسیارتنها بودی و من پناه امن تو بودم .بدین گونه بی بدیل ترین خوشبختی ها نصیب من وتو می شد .به این قاصدکی که من در گوشهایش نجوا کردم و پف کردم گوش کن .چه غمگنانه و بی خبر رفتی .نامت رو بر زبان می آورم .آرام با خودم می گویم .....ف مثل فرشته .همان فرشته باغ مونت پارناس که بسیار با من نجوا می کرد .می خواهم آرام همه چیز را مرور کنم .نه بی فایده است .از این گونه رفتن دلخورم .

7 نظر:

در 21 October, 2009, Anonymous ناشناس گفت...

مثل همیشه زیبا، حیف که دیر به دیر آپ میشه.

 
در 21 October, 2009, Anonymous علی گفت...

سیب دندان زده افتاد به خاک ....ناشناس عزیز سعی می کنم بیشتر بنویسم

 
در 21 October, 2009, Anonymous zharvan گفت...

چه آشنا نوشته بودی علی!

 
در 22 October, 2009, Anonymous s گفت...

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟

 
در 22 October, 2009, Anonymous علی گفت...

فرشته عزیز خیلی زیبا نوشته بودی .غربت خودت رو بایاد عزیزان گرم و زنده نگه دار .چه بی خبر رفتی .رفتنت مثل سکوت همیشگی ت وبود و واژه نمی دانمت .دلم برای اون قهوه های گرم و دود سیگار و گپ های فلسفی و سکوت تنگ شده بود.بگذریم مثل همیشه .راستی هوای اونطرفا چطوره؟

 
در 22 October, 2009, Anonymous علی گفت...

آشنا مثل صدای پای سوسک .:)وقتی که در خواب می بینی یکی داره قلقلک ت می ده ژاروان

 
در 22 October, 2009, Anonymous s گفت...

manam in she're sohraab ro kheili doost daaram... havaaye injaa sarshaar az havaaye baaz nayaamadan nist... har chi migzare bishtar imaan miaaram ke baazgashti khaahad bood

 

ارسال يک نظر

اشتراک در نظرات پيام [Atom]

<< صفحه اصلی